مدادمان را زمین بگذاریم
از جون این دفترچه ها چه می خواهیم؟
پ.ن: تجربه می کنیم، یاد می گیریم. تجربه می کنیم، یاد می گیریم. و بعد یا دیگران تجربه هامونو یادآور می شن، یا خودمون... یا دوباره تکرارشون می کنیم، و بعد سرمونو می زنیم به دیوار(محکم)
- می بینی؟! در کل خوب نیست! یک چرخه ی دردآوره!
و به قول یک کتاب محرمانه:
" و یادآوری یعنی تکرار.
و در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش اشد؟"
و امان از این تکـــــــــــــــرار هــا !
پ.ن۲: جدیدن تو فکر یک نقاب جدید سیاه سفید، با راه های سبز!(جدید شویم!)
+
چهارشنبه 1388/10/09 12:49 توسط ریحان
|
آن شب که با باتوم جوانی را به جرم "الله اکبر" گفتن به بار کتک گرفتی، به انسانیت خودت شک نکردی؟
human rights: no torture
،
+
دوشنبه 1388/10/07 20:20 توسط ریحان
|
تمام شدی..
وحالا فصلی می یاد که با تمام وجود دوسش دارم.. با تمام وجود"م".
بویت را دوست دارم.. وقتی نفس می کشم، انگار مطلق به اینجا هستم... به سرمایت.. به رنگت.. به سفیدیت.
و به سوزت که تمام وجودم رو می لرزونه. و از اینکه به من اجازه می دهی خودم را گرم کنم.... خوشحالم.
فردا برایت جشن می گیرم....
در درون خودم برایت جشن می گیرم.....
خوش آمدی..
پ.ن:از وقتی داد می زدم " نبرینش " می دانستم که می مانی.. تو را برای خودم می خواستم و تو، پیش همه رفتی، جز من.
فقط بگذار برای آخرین بار تو را "سالم" ببینم و بعد از آن خودم ۲+ ها را روانه ات می کنم
من واقعا دلم برایت تنگ شده...
+
دوشنبه 1388/09/30 0:0 توسط ریحان
I'm this، good or bad
if you cant suffer me
it's your problem
dont hurt me، just go. and I'll broken again
It's my problem too
!!!!!!
"how interesting"
ویرایش: شب یلداتون مبارک.
+
دوشنبه 1388/09/23 19:41 توسط ریحان
|
میدونی، راستش یادم رفته بود که ۷/۹ وبلاگم دو سالش می شه. یا شایدم برام مهم نبود.
هر چی بود که فراموش کرده بودم.....
دلم هوای آزاد، آسمان آبی، سکوت و خالی از هر نوع "انسان" می خواهد..
پ.ن: او در اتاق تاریک، تنها بود، گاهی صدایی می شنید و گوش هایش را می گرفت، " از دنیای آنها متنفر بود"، "چشمهایش" بسته بود، چون می ترسید، او می ترسد، و دلش برای آن دیوانه تنگ شده بود.
but she is not coward
پ.ن۲: من می گویم "خوب هستم"، پس نپرس!
+
شنبه 1388/09/14 12:4 توسط ریحان
|
the right to life
no torture
ویرایش: و این "صورتی" برای دنیاهای سیاه و سفیدمان.
+
شنبه 1388/08/09 10:20 توسط ریحان
|
باد
و باران
تو را نوازش می کنند...
باور کن.
این چند روز حوصله ی هیچ آدم جدیدی رو تو زندگیم ندارم. نمی خوام آدم جدیدی منو بشناسه...
+
سه شنبه 1388/07/07 13:15 توسط ریحان
|
بیاین با هم دیگه درباره ی یه چیزی حرف بزنیم..
بیاین، با هم، درباره ی "الی" صحبت کنیم.
+
چهارشنبه 1388/07/01 18:58 توسط ریحان
|
این شبها، منو بردی اونجایی که همیشه وقتی بچه بودم می بردیم...
مثل احمق ها بقیه ادم هارو نگاه می کردم که "جوشن کبیر" می خوندن... انگار یک چیز عجیب بود..
داروی فشارش رو دستش گرفته بود و قرآن می خوند، همون موقع بغضم ترکید.. دلم براش سوخت، دوستش دارم...
+
شنبه 1388/06/21 13:58 توسط ریحان
|
دلم برای بارون تنگ شده....
پ.ن:نمی دونم چرا ۲ ماه هست ک دیگه نمی دونم این تو چی باید بنویسم...
+
دوشنبه 1388/06/16 10:11 توسط ریحان
|
+
دوشنبه 1388/05/05 20:32 توسط ریحان
|
and now you are asking me to listen cause it's worked each time befor
+
شنبه 1388/04/20 0:0 توسط ریحان
|
looking so innocent,
I might believe you if I didn't know
and now you are asking me to listen, cause it's worked before...j
+
سه شنبه 1388/04/16 11:54 توسط ریحان
|
این جهان پر از صدای
حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را
می بوسند، در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند...
پ.ن: و دو سال است، که من، آن بالا،با یک طناب کلفت، دور گردنم، منتظرم رها شوم....
حتی حاظر نیستند حرفهایم را بشنوند... و فقط محکومم کردند.. و من خیلی وقت است که دیگر سکوت کردم...
would you tell me I was wrong?i
would you help me undrestand?i
+
یکشنبه 1388/03/17 14:34 توسط ریحان
آنقدر با خاطراتم زندگی کردم
که حالا
وقتی می خوام یک لحظه هم بدون آنها باشم
احساس پوچی می کنم.....
پ.ن:بوی گند خیلی چیزها داره در می آد...
من آدم ترسویی هستم... ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که از تصورات خودم هم بترسم....
من دارم می ترسم.
+
پنجشنبه 1388/03/07 14:6 توسط ریحان
جیغ بزن.. فریاد بزن... فرار کن...
مامان نباید تاوان آنها را بدهد....
و مانند سگی که وحشی شده، نوازشت کند.. تو وحشی شده بودی.
آرام باش.
پ.ن:نگین تو باید دقیقا دیشب خواب منو می دیدی؟
پ.ن۲:این جهان پر از صدای
حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را
می بوسند، در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند... (فروغ)
پ.ن۳: وقتی مورد محاکمه قرار می گیری(!) بیشتر خودت را می شناسی.. چون دیگران جایت حرف می زنن و نظر می دهند.
مانند یک قهوه "تلخ".

+
سه شنبه 1388/02/22 10:0 توسط ریحان
|
مانند یک بیگانه بی سر و پا بالا و پایین بپر....
هیچ کس نمی بیند.
هیچ کس نمی شنود...
محتاج دیدن و شنیدن دیگران هم نیستی.
ولی
محتاج یک دیوار سفت و مجکمی که فــــــــقط بشنوه...
پ.ن:این چند روز به پنجره ضربه می زدی و من با خوشحالی از برگشتنت به سوی پنجره می دویدم. ببار.
+
یکشنبه 1388/02/06 19:43 توسط ریحان
شلپ شلپ مثل بچه های ۳-۴ ساله توی چالهای آب خیابون راه می ری و اصلا عین خیالت نیست که تا زانو خیس شدی و شلوارت داره رو زمین می کشه و پاره می شه..
گوشی(!) هارو می ذاری تو گوشت و track های The enchanted garden رو از اول تا آخر با صدای بلند که دیگه مجبور نباشی صدای بوق ماشینهارو بشنوی گوش می دی...
شاید اونموقع و فقط اونموقع نسبت به متفاوت بودن نسبت به آدمهایی که یک جوری تو خیابون راه می رن و جلوشونو میبینن که انگار چند تا اژدها جلو پاشونه که قصد داره اونارو خیس کنه. احساس بهتری داشته باشی... و عاشق تنها راه رفتن زیر بارون و بدون چتر بشی.
+
چهارشنبه 1388/01/19 18:30 توسط ریحان
|
۱۳۸۸/۱/۱ـ۱/۱/۱۳۸۷
و فاصله ی این یک سال کاش مانند "ـ" بود... یک خط صاف وساده....
نه.نبود. اصلا نبود.
+
پنجشنبه 1387/12/29 18:35 توسط ریحان
|
یا هنوز بزرگ نشدیم...
یا متوجه تغییرات نشدیم...
یا حرفهایمان راست است..
!!!!!!
+
سه شنبه 1387/12/20 16:44 توسط ریحان
تیک تیک... تیک تیک...
ای بابا.. داره می گذره....
تیک تیک... تیک تیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....
بیدار شو... بیدار شو...
باهات خیلی حرف دارم....
+
دوشنبه 1387/12/19 13:0 توسط ریحان
"سختی ها آدم رو می سازه"
از ساخته شدن خسته دارم... به چه قیمتی...؟؟؟ گرونه. نمی خوام..
بذار مثل بقیه دخترا باشم که به مدل موی پسرا گیر می دن و دنبال چرت و پرت هستن....
دیگه نمی خوام ساخته بشم..
جا زدم... بریدم...
نه.
دیگه نمی خوام.....
بسه.
+
شنبه 1387/12/03 8:1 توسط ریحان
|