تبليغاتX

...دانه تلخ خاموشی

...دانه تلخ خاموشی

و بعد از مدت ها کلنجار رفتن، بالاخره مجبور به انجام این کار شدم.

"بهتر است بعضی وقتا، بعضی آدما اینجارو نخونن..."

 

اینجا تنها جایی بود که بهش احساس تعلق می "کردم"....

 

+ پنجشنبه 1389/01/05 23:7 توسط ریحان |


وقتی دوستت گفت که گفتی "به خاطر ریحانه نمی ام چون می ترسه" تمام وجودم یخ زد.

تو خیلی خوبی...

پ.ن: نمی دونم چرا مردم فقط بلدن شعار بدن... پای عمل که می یاد وسط...

حالم از شعاراتون بهم می خوره...

+ سه شنبه 1389/01/03 13:55 توسط ریحان |


دیشب دیر وقت بود که داشتیم برمی گشتیم خونه. دوستت زنگ زد و گفت حالت بد... قفل کرده بودی.

می توانستم صدای نفسهای بلندت را بشنوم...

دوست داشتم دوباره صورتم را مچاله کنم...

 

سرعت ماشین بیشتر شد...

پدر می خواست هرچه سریع تر بیاد پیشت. و من هم.. 

من را نبرد.

اصرار نکردم چون نمی خواستم نگرانیمو بفهمه...نخواستم ببینه دوباره ترسیدم..

ولی دوست داشتم بروم و مادر در جواب گفت اونوقت بابا تو رو جمع کنه یا اونو!!!

او قوی تر از منه... خیلی.

هر روز بیشتر می فهمم که دارم شبیه تو می شم..

 

پ.ن: وقتی داشتیم عکس دست جمعی می گرفتیم صحنه ای جلوی چشمم اومد که... می دونی. تو آشغال ترین موجودی هستی که دیدم....

 

پ.ن:از اینکه هوا سرد شده خوشحالم.... (نکته + عید)

پ.ن: پدر رفت و من تا موقع بازگشتش منتظر بودم...

+ دوشنبه 1389/01/02 12:12 توسط ریحان


تنها چیزی که آرومم می کنه دیدن یا شنیدن زیبایی هاست.

تو یه فیلمی یه شخصیت "خاص" یه چیزایی گفت که به طور خلاصه این بود:

"بچه ها چیز های زیادی هست که می خوان و دوستشون دارن. وقتی بزرگ می شن می فهمن که اون چیز ها به...." می دونی چیه؟ حالا که فکر می کنم می بینم یادم نمی یاد. گرچه جدیدا دیدمش و تیکه مورد علاقم بود...

دریـــــــــــــــــــــــــــــنگ...!!!

نه. جرقه ای در کار نیست.. یادم نمی یاد....

کرکره ها پایین کشیده شدن.

 

پ.ن: برا خودمم سوال پیش اومده که چرا اینقدر زیاد اینجا می نویسم...!!!!

+ شنبه 1388/12/29 18:44 توسط ریحان |


زمستانم هم تمام شد. دوباره..

امسال هم گذشت. ولی فقط سالش گذشت. ۸۸ شد ۸۹. همین.

پ.ن:عید رو دوست دارم برای اینکه با یسری آدم عادی به دیوار هم می خندیم. ولی امسال حتی حوصله ی اون آدم های عادی رو هم ندارم. خودم می شینم دیوار نگاه می کنم. ولی نمی دونم خندم می گیره یا گریم.( ولی من باز هم تلاش می کنم که بخندم. دوستان اینجوری بیشتر دوست دارن..)

پ.ن: با آرزوی "خوبی"... (البته می دونم این آرزوم هم با در بسته دیگه ای برخورد می نه. نیمه خالی ظرف رو نمی بینم، واقعیت رو می بینم.)

پ.ن: یعنی می شه امسال عید یه چی بخوره تو سرمون، مثل همه هر عیدی که می گیریم بشینیم بشمریم، یا درباره ی مارک لباسامون صحبت کنیم، یا حتی درباره ی برنامه های ماهواره موقع سال تحویل...؟؟؟

+ شنبه 1388/12/29 11:48 توسط ریحان |


دیروز وقتی در خونتو باز کردی همه ی چراغها خاموش بود.. فقط چراغ اتاقت روشن بود همراه با صدای تلویزیون. داشتی فوتبال می دیدی. در یک لحظه فهمیدم تو خیلی تنها تر از من و خیلی های دیگه هستی..

منو که دیدی خوشحال شدی.. گفتی چه عجب، از این طرفا..(واقعیتش اینه که شرمنده شدم)

برات دلستر خریده بودم که گفتی نمی خورم، وقتی در یخچال رو باز کردم ۵-۶ تا بطری دلستر پر اونجا بود! ناراحت شدم که چیزی برای خوشحال کردنت نگرفته بودم تا اینکه چشم به سیب های توی یخچال فتاد... تو عاشق سیب رنده شده هستی. وقتی بهت دادم لبخند دوست داشتنی تو زدی...

گفتم عید یه عالمه اینجا شلوغ می شه، رفتی تو فکر، شاید تو فکر عید های سالهای پیش، با حظور او... خاطرات. نفس عمیقی کشیدی که تا اندرون وجودم لرزید...

بعد دخترت اومد و شروع کردی به تعریف کردن خاطرات.

گفتی ژیان

ـ ژیان یعنی خاطره...

هر چی می گذره، بیشتر دوستت می دارم و بیشتر بهت وابسته می شم...

 

می بینین؟ هممون داریم با این خاطرات سر و کله می زنیم....

پ.ن: خاطراتی که هر موقع از جاشون رد می شم یا اون افراد رو می بینم می ریزم به هم... یا تکرار بعضی جملات.. آدم با فکرشم بتونه کنار بیاد، با تصویر های زنده جلو چشمش سخت تر کنار می یاد..

پ.ن: دوست دارم فرار کنم از اینجا...

+ جمعه 1388/12/28 14:31 توسط ریحان |


امسال که هیچی.. پارسال هم که بدتر...

امید برای سال بعد..

امید؟!!!؟؟ که چی بشه وقتی الان اینجوریه؟

حتی اونا هم فهمیدن که "هر لحظه بیتابی سخت است"

کاش زود بگذرد. همه چیر.

پ.ن: و عید نزدیک است بدون حضور تو.فقط لحظه شماری می کنم برای لحظه ای که برنامه ها جور شه و بیام جایی که ۲۰ ماهه منتظرم. میآم. شده فرار هم کنم با مانلی میام. بهت قول می دم. از این انتظار کوفتی دیگه خسته شدم...

پ.ن:دلم برای همه ی کسانی که دوستشان دارم تنگ می شه...

+ چهارشنبه 1388/12/26 15:42 توسط ریحان |


یک ذهن داغون..

یک دیوار...

یک انسان.

بــــــــــــــــــــــــــــــوم.

 

پ.ن:شیدسا از کنارم داشت رد می شد... و من اخم بر صورتم حاکم بود.

     -من دارم بهت لبخند می زنمــــــا...

     ـ ببخشید.(و لبخند می زنم. از کنارم می گذرد که برمی گردم)

      ـ شیدسا چقد از خنده هات واقعیا؟

      ـ از چند تا؟

       ـ نه. کلا!

       ـ ۲۰ درصدشون. کافیه؟

       ـ برا تو کافیه؟

      ( و من جوابشو یادم نمی یاد...)

پ.ن: دارم پوست میندازم. عوض شدن هم بخشی از زندگیه... خیلی وقته دارم پوست میندازم. حالم از اکیپمون بهم می خوره... مردم به چه چیزهایی فکر میکن...!!!!!

پ.ن: بعضی وقتا یه چیزی می گم که دیگران طرف مثبتشو برداشت می کنن... و من بسیار کفری می شم.

 

+ سه شنبه 1388/12/25 18:14 توسط ریحان |


ـ من به معصومیت بازی ها

 و به آن کوچه باریک بلند

که پر از عطر درختان اقاقی بـــود (می اندیشم)

ـ  من به بیداری تلخی که پس از بازی

و بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها (بود می اندیشم)

 

واقعیت اینه که بین عقاید فاصله زیاد است

و من بسیار متلاشی شدم(it's my problem) "ولی من میدونم! من همه چیز میدونم! اسکلت به هر حال هنوز چیزی از هیات انسانی در خودش داره" ولی من فقط همین ر می دانم... که آن را هم من نمی دانم.. اسکلتم می داند.. 

پ.ن:خواهش می کنم دست از سرم بردار.. خواهش می کنم... به خاطر ریحانه.

پ.ن:من دلم می خواهد ببارم از آن ابر بزرگ.. ولی هوا بس ناجوانمردانه گرم است.

 

احساس می کنم که برای دیگران مانند سمی کشنده شدم.. سمی دردناک. و به خود این اجازه رو نمی دم که نزدیک انسانایی باشم که خالصانه دوستشان دارم..

من با خود پیمان بسته بودم که کسی دیگر را به دامنه ی آدمهــــا یی که دوستشون دارم اضافه نکنم.(بماند آدمهایی که بالاخره وارد شدند) ولی تو.. نمی دونم چجوری ولی... الان دوستت دارم. و وقتی می بینمت از داشتنت دوست دارم لبخند بزنم... نمی دونم چرا..

 

 اینجا اولین جاییست که بهش احساس تعلق می کنم... برای نوشتن.. زندگی کردن. 

+ دوشنبه 1388/12/24 18:18 توسط ریحان |


دلم اکسیژن می خواهد...

و حفظ کردن اتمسفر دورم.

نمی دونم این سکوت ها تا کی ادامه خواهد داشت ولی به هر حال ادامه دارد. مگه برای تو هم فرقی داره که می پرسی؟

You’re everything I thought you never were
And nothing like I thought you could’ve been
But still you live inside of me
So tell me how is that

And though there are times when I hate you
Cause I can’t erase
The times that you hurt me
And put tears on my face
And even now while I hate you
It pains me to say
I know I’ll be there at the end of the day

I don’t wanna play that part
I know that I love you
But let me just say
I don’t want to love you in no kind of way

و بارها و بارها تکرار می شود...

+ یکشنبه 1388/12/23 18:16 توسط ریحان |


تمام لحظه منتظر اتفاقی بودم که قرار بود بیفته..

وقتی وارد شدم، دیدم که دستاشو به صندلی بستن...

به روی خودم نیاوردم و وارد شدم.. نشستم.

سکوت بود و صدای زوزه هایش را از پشت سر می شنیدم. منتظر بودم بیاد جلو، ولی می دانستم دستاشو بستن.. بابا به سمتش رفت.. با صدای نفس های بلندش، ضربان قلب من هم تند ترمی شد.. تند.. تند...

کمی گذشت، و دوباه سکوت شد.

برگشتم، به من نگاه کرد و گفت این دفعه دیگه گریه نکن، میری تو فاز منفی، اصلا بیا اینجا خودت روم کار کن. و من هم فقط می خندیدم. به همه.

گذشت، گذشت. دقیقه ها گذشتند.

خسته شده بودم و، مخم کاملا تعطیل بود... تو چشای بابا نگاه کردم و خوابیدم.. خوابیدم...

- و من واقعا از خدا ممنونم که خواب را آفرید.

بعد از چند دقیقه بیدار شدم.

وقتی تو چشمهایش نگاه کردم ترسیدم، از او، از خودم، از مشکل اون که تو خودم حس می کردم..

ادامه دارد... این زندگی همین جوری ادامه دارد....

 

پ.ن: مثل سگ شیمونم از اینکه عده ای خاص، آدرس وبمو دارن.

 

+ پنجشنبه 1388/12/20 22:9 توسط ریحان


عجیب است. اشتیاقم به بعضی لذت ها بخشی از رنج من است... (جبران خلیل جبران)

تنهایی آدم را حشره شناس می کند..

"حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم در اتاقم تار تنیدن..."

+ سه شنبه 1388/12/18 9:14 توسط ریحان |


.......

 

پ.ن:بیش از هر چیزی نیاز به خواب دارم.. تا یکسری چیزهارو نبینم و نشنوم..

               روز را به آرزوی رسیدن شب سپری می کنم... تا در تاریکی بخوابم...

                آره.. قشنگ می دونم دارم صورت مساله رو پاک می کنم ولی دیگه حوصله تلاش و به نتیجه نرسیدن رو ندارم...

پ.ن:مثل کسانی که کسی را گم کردند دارم دنبالت می گردم. و در خاطراتت رژه می روم.

پ.ن: هیچ موضوع اصلی وجود ندارد.... ما درگیر همین "پ.ن" های زندگی هستیم....

چقدر دلم می خواد بقلت کنم و گریه کنم. نمی دونم برای چی.... وقتی کیانارو دیدم با خودم گفتم بعضی وقتا گیچ بودن ها شرف دارن به دیدن ها... ناشکری نمی کنم ولی حوصلم سر رفته.. اصلا نمی دونم باید چی کار کنم... سرگردانم.

پ.ن: صبح که پا شدم حالم اصلا خوب نبود و رغبت شدیدی به کشیدن یک نخ سیگار داشتم!

+ دوشنبه 1388/12/17 15:59 توسط ریحان |


زبانم را که تکان می دهم زخمهای پشت لبم را حس می کنم و مزه ی خون..

قشنگ قضیه همون هرچه کردیم بر خود کردیمه...

روحم جسمم را آزار می دهد..

جسمم خیلی خیلی خسته است و برایم تصمیم می گیرد...

-در هنگام ناراحتی "خواب"

-"چنگ"

-"کندن پوست"...

دیوانه شدم.

 

پ.ن: کارگاه تموم شد.. و لحظاتش از بهترین لحظات شادی عمرم بود..(به جز سرود ملی) کاش تمام نمی شد... و الان هم پایانش را باور ندارم...

پ.ن: من عاشق دیالوگ های ستاره بودم...

 پ.ن:من هی وقت آدم حسودی نبودم. ولی در یک مورد شدیدا به یک رابطه حسودیم می شه... خیلی خیلی خیلی حس بدیه...

پ.ن:خستم از گفتن خستم ها...

 

 

+ شنبه 1388/12/15 11:5 توسط ریحان |


منم، یک دنیا، و سورنا...

سورنایی که دارن ازم می گیرنش...

سورنایی که عاشقشم...

- می گذرد... این هم می گذرد...."شاید"

جدیدا فهمیدم که دوستم، با دشمنم(گرچه او دشمن نیست، یک موجود مزخرف بهتره..) دشمنه... کمی خنده داره و کمی گریه دار، یعنی یجوریه...چقدر آدما تو هم گره خوردن...

پ.ن: جدیدا هرچی دور وبرم رو نگاه می کنم، می فهمم حالم از هر چی مرد بهم می خوره، یجور نفرت کاملا درونی.... جوری که وقتی تو خیابون حرف می زنن، می خوام چنان بزنم تو دهنشون که خون بالا بیارن...

+ شنبه 1388/12/08 20:10 توسط ریحان |


نمی دونم اتفاقی که افتاد دست خودم بود یا نه... فقط می دونستم یه هدف داشتم، فرار...

از همه آدم ها...

نمی دونم ترس بود یا هرچی... نه، نمی دونم!

وقتی اونجوری دیدمش، نمی دونم، و از ته دل گریه می کردم..(اتفاقی که دوست ندارم جلوی دیگران بیفته، ولی افتاد..) به همه گفتم آخه دلم براش سوخت، اونم گفت نترس بابا، من تا آخرش هستم... جلوشون وایستادم!!(خیلی قوی حرف می زد... خیلی) من شاید دلم براش سوخته بود، ولی... هر چقدر بیش تر بهش فکر می کنم، می فهمم دست من نبود، او ضعیف شده بود.. این که آدم وجود کس دیگری رو درون خودش حس کنه، یجوریه.. و برای من حس جالبی نیست....

او در درون من ضعیف شده بود.. و کنترل رو از من گرفت، ترسناک نبود، بد نبود، یکجور خاصی بود.. او، پدر را گرفته بود و می زد، زورش خیلی زیاد بود، سه چار نفر گرفته بودنش(نفس ندارم،حتی الان!) ولی تکان می خورد، صدای نفساش بلند بود، بلند، خیلی بلند، ازش صداهای خاصی بلند می شد... مثل زوزه..

و من از او، از درد او، دردم گرفت. ( پاهام رو هوا رفت، صندلی به دیوار گیر کرده بود و من با چشمهای بسته در حالی که صورتم رو با دستام می فشردم، سعی می کردم فرار کنم، اما جلوم دیوار بود،و بعدش خستگی تمام وجودم گرفته بود... و یکی از دوستان بود که مرا در آغوش گرفت.. مامان می گفت "نگاه کن، حالش خوب شد، نگاش کن... نشسته، حالش خوبه.." (و من حرفش را باور نکردم....، در حالی که او خوب شده بود و داشت به آن اتفاق می خندید، با آرامش تمام...، آرامش او همیشه برای من یه سوال بود... او قوی بود.....)

 و حالا با اینکه فقط چند روز گذشته، همه دربارش صحبت می کنن... از من سوال  می کنن در حالی که من تلاش بر فراموشی آن دارم... درباره او صحبت می کنن، که برایش سخت است، ولی قویست.(همون اشتیاق)

پ.ن: این نوشته هیچ وقت نباید در اینجا نوشته می شد.. ولی به دلایلی شد... "تو" می تونی به عنوان قسمتی از یه داستانی که خونده شده یا یه فیلمی که دیده شده بهش فکر کنی... نه بیشتر!

پ.ن: خداحافظ بهمن...

پ.ن: صدای آسمون بد جوری در اومده... و پشت سر اون صدای ماشین ها...

+ شنبه 1388/12/01 13:50 توسط ریحان


"فرزند" کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره....

فرزند کوزه گر داره دیوونه می شه...

فرزند کوزه گر واقعا "نفس" کم داره....

تنفر بده... می دونم. نگین بهم گفته...

just

I don't know what should I do with people

+ شنبه 1388/11/24 15:46 توسط ریحان |


از اینکه تو مترو ول باشم و هدفونام تو گوشم باشه لذت می برم... از این که میان انبوهی از آدم های غریبه باشم لذت می برم...

اگر ترسی هم هست آدم باید از آشنا ها بترسه...

پ.ن۲:  بعد از مدت ها وقتی فهمیدم بابا فصل آخر lost رو گرفته سرخوش شدم.. چون زمانی بود که فقط این فیلم مرااز دنیای واقعیت ها دور می کرد.. 

پ.ن:(از نادر ابراهیمی)

"آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست- آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند..."

+ دوشنبه 1388/11/19 15:38 توسط ریحان |


امروز هم خواهد گذشت...

تولدت مبارک, کادوی تولدت, از طرف من یک کیک گشنگی و اعتصاب غذا است... نوش جان!!

 

پ.ن: دیشب تا ساعت ۲ شب داشتم فکر می کردم که آدم باید روز تولدش حتما "شاد" باشه؟!!!

و به نتیجه های جالبی رسیدم... "نه" بگذار هر جور می خواهد باشد.....

پ.ن: همه یادشون بود, و همه بهم تبریک گفتن...

              واقعا عالیه!!!

 

می شه با من رو در رو حرف نزنین؟؟؟

+ دوشنبه 1388/11/12 9:33 توسط ریحان |


چنان از خودم رو دست خوردم که...

اوف... shit

مامان اومد تو اتاق گفت "فرانک به کیت گفت وقتی نیاز به کمک داری، از خودت دریغش نکن..."

پ.ن: مسائل مسخره، گاهی چنان وجودت را نیش می زنن، که باورت نمیشه..

پ.ن:دیشب، عمق آن حفره را در وجودم حس کردم..

ویرایش۲: من مطمئنم که تو هرشب اینجا را می خوانی، و با سکوت تمام اینجا را ترک می کنی... اما، اشتباه میکنی....

 

+ پنجشنبه 1388/11/08 17:17 توسط ریحان |


امروز ۴ بهمن است، و ۱۲ اش نزدیک است.

دوست ندارم کسی یادش باشد، دوست ندارم کسی به من تبریک بگوید....

من بزرگ می شم، و فراموش می کنم... این بدترین اتفاق است!

و من فقط منتظر تو هستم که با بارانت به من سر بزنی...

می خواهم خودم تمام شدن فیتیله اش را نگاه کنم، و ببینم چه بود، چه شد!

 

پ.ن: تولدت مبارک.

تمام آن مدت، در آنجا، بغضی سنگین وجودمو گرفته بود..

 

"من به امید شماها زنده هستم..."

نه.

نگو.

من نیز، مانند او، دوستت دارم.

نرو.

من خودخواه هستم،و تو را برای خودم می خواهم.....

تولدت مبارک.

 

پ.ن: همه وهمه از اذیت کردن من لذت می برن!!!!! جالب است.

             -هر چه کردیم، بر خود کردیم....

 

پ.ن: باور کن انسانها واقعا توان درک یکدیگر را ندارن....

پ.ن: اینقدر از من نپرس "دپ" هستی یا نه! نپرس. خواهش می کنم.

+ یکشنبه 1388/11/04 15:43 توسط ریحان |


بهمن آمد...

and now, my turn to go

مبارک.

 

بر خودم... و بر تو.

 ویرایش: یک آدمی یک حرف خیلی جالب زد

           "شما مثل اینه که انگسشتاتون روی ساز داره با لکنت می زنه..."

+ چهارشنبه 1388/10/30 12:19 توسط ریحان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در کوران پائیز
دستمان به دست هم بود
می بستیم پیمان یاری
قلبمان گواهمان بود
که تا خورشید فروزان
از آسمان ها برآید
با هم دنیا را بسازیم
سبزو آزاد،
گرم و زیبا
لاله ها سرودند
آسمان در انتظار است
در زمین امید رویش در آرزوی بهار است
فردا صد ستاره روید
از آسمان ها بریزد
فردا از قلب ظلمت ها
نور گرمی برمی خیزد
چون رود لحظه ها گذشتند
دستمان از هم جدا شد
رفتیم در دل نور پیمان
ابر و دریا گریه کردند

امروز؛ هر گوشه ی دنیا گر با همیم و گر تنها؛
با هم ؛همراه و هم پیمان
ره پیماییم سوی فردا
فردا صد ستاره روید
از آسمان ها بریزد
فردا از قلب ظلمت ها
نور گرمی برمی خیزد.


حرف..
حرف..



حرف ها

فروردین 1389

اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386




    بازديدها :

Night Skin:???? ????
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS